بازگشت از سفر
بالاخره از سفر 10 روزمون برگشتیم من که اصلا نفهمیدم چطوری گذشت چونکه جنابعالی شبا تا ساعت 5 بیدار بودیو روز میخوابیدی منم روزا که همه بیدار بودن گیج بودم البته دکتر گفته این کولیکه که باعث بیدار بودنت میشه و ایشالا تا 4 ماهگیت اگه شانس بیاریم خوب میشه اگه نه باید تا 6 ماهگیت تحمل کنیم امروز شما 94 روزه شدی یعنی 3 ماهو 4 روزه که هر دفعه چشمم به صورت ماهت میوفته خدارو هزار بار به خاطر هدیه قشنگی که بهم داده شکر میکنم ......
.gif)
دقیقا روز 12 فروردین که 3ماهت تموم شد ساعت 3 صبح بود فکر کنم .......دلت درد میکرد داشتی شیرمیخوردی منم دعا دعا میکردم زودتر این دل درد لعنتی تموم بشه و بتونی بخوابی یهو زل زدی تو چشمام انگار داشتی با تمام وجود نگام میکردی بعد خندیدی از ته دل انگار دعام اثر کرده بود نمیدونی چه حالی داشتم از ته دل گریه کردم با تمام وجودم نمیدونی چه حس قشنگی داشتم دوست داشتم تموم نشه و تا صبح نگات کنم بعد از اون خوابیدی انگاراصلا دل دردی وجود نداشته چقدر دلم برای اولین نگات تگنه.............نورا بهترینم ....قشنگترینم.... امیدوارم یه روز مادر شدنو تجربه کنی مادر شدن حسیه که تا مادر نشی نمیتونی درکش کنی زیباترین احساس روی زمین حسی که خدای مهربونم فقط دروجود زن گذاشته و خوشحالم که میوه دل من یک روز مادرخواهد شد...........
.gif)
چند تا از عکسایی که اونجا گرفتیمو برات میذارم بعضی جاها از کریر جرات نکردم بیارمت بیرون چون خیلی سرد بود و باد شدیدی میومد

ولی بعضی جاها مثل زمینای بابا بزرگ هوا خوب بود ولی تو همش خواب بودی گفتم که روزا میخوابیدی....

.gif)

.gif)
اینجام سیزده بدره یعنی سیزدهم فروردین تو باغ بابا بزرگ بابایی هستیم اینام شکوفه های هلو هستن خیلی قشنگ بودن رفتیم که با شکوفه ها عکس بندازیم یه گله گوسفند رد شدنو بابایی یدونه بره رو گرفت که تو رو روش بشونیم نه تو وایسادی نه برهه اخر سر عکسه اینجوری شد البته بره اینقدر سیاه بود که معلوم نیست.............

.gif)

.gif)


بازگشت از سفر
