NOORANOORA، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 28 روز سن داره

قشنگترین هدیه خدا

سیسمونی نورا

نورا جونم چون شما زودتر از موعد به دنیا اومدی و حسابی مامانو شوکه کردی نتونستم همون موقع از سیسمونیت عکس بندازم تازه خیلی از چیزارو نگرفته بودم که بعدا گرفتم ولی باز کلی شانس داشتی که مامان عجولی داری چون بیشتر وسایلتو چیده بودم فقط قبل از اومدنت به خونه خاله ها و عمه ها مرتبشون کردن و بعضی چیزای دیگرو چیدن ولی عکس ننداختن منم که حالم خوب نبودبا بخیه به پام بیمارستان بود یه پام خونه ولی الان یکم راست ریسشون کردم (مرتب) ازاونایی که استفاده نشده عکس گرفتم   این کاغذ دیواریه اتاقته جشن تولد خیلی خوبیم داشتی که باز به دلیل اینکه من نبودم هیچ عکس...
4 تير 1392

ببخشیددیر شد!

سلام مامانی دختر قشنگم  بهترین بهونه زندگیم خدا میدونه که تو دنیا هیچ چیزجزتوبرام ارزش نداره ببخشید که یکم دیر شد این چندوقته مسافرت زیاد رفتیم یکم سرم شلوغ بود 15 خرداد کلاردشت بودیم و یه هفته بعد رفتیم طالقان شما خیلی خانم بودیو اصلا اذیتم نکردی راستی یه خبر خوب برای خودم خوابت خیلی بهتر شده و تقریبا داره منظم میشه نمیدونی چقدر خوشحالم دیگه اینکه هوشیار تر شدیو هر چیزی که دم دستته میخوای بذاری تو دهنت از گوشیه موبایل گرفته تا فرشو موهاتم ریخنه یه کم جلوی سرت مو داری تقریبا کچل شدی ...........خیلی تلاش میکنی چهاردستو پا بری ولی هنوز نتونستی غلت میخوری به شکم میوفتی ولی عقب میری  خودت خیلی عصبانی میشی ایشالازودتر بتونی ...
1 تير 1392

غلت زدن

مامانی سلام عزیز دلم چندوقتیه که تلاش میکنی به شکم برگردی و دیروزبرای اولین بار دقیقا تو 4ماهو نیمگیت غلت زدی ما اینقدر جیغو داد کردیم که نگو البته از خوشحالیمون بود(28/2/92)   چند بارم هست که سعی میکنی هرچیزیو میارم جلوت بگیریو بذاری تو دهنت ولی هنوز نمیتونی درست بگیریشون واشتباهی دست خودتو میذاری تودهنت   الهی من فدای همه شیرین کاریات برم هر کاری میکنی برای من خیلی شیرینه ...
31 ارديبهشت 1392

شب بیداری FOR EVER

امشبم یکی از همون شباست که نمیخوابی من واقعا شبا خسته میشم و دیگه انرژی برام نمیمونه ولی تو ماشالا تازه یادت میوفته بازی کنی منم باهات بازی میکنم کلی باهم حرف میزنیم تو بغلم راهت میبرم چند بار چرت میزنی ولی باز بعد 10 دقیقه بیدارمیشی من که اعتراضی ندارم ولی کاش خستگی بدنی نبود تابیشتر حوصله داشتم  شبی که خیلی بیدار بودی تاساعت 5 و خیلیم شارژ انگار نه انگار که کم  خوابیدی   اینم صبح که تازه شیرخوردیو خوشگل خوابیدی ...
27 ارديبهشت 1392

اولین زیارت مشهد

خیلی وقت بودکه میخواستیم ببریمت مشهد ولی یه سری اتفاقای بد افتاد و بابابزرگ مامانی فوت کرد که خیلی باعث ناراحتیه هممون شد ولی بعد از اون ماجراها بلاخره 23 اردیبهشت موفق شدیم بریم مامانی خیلی بهمون خوش گذشت البته خیلی هوا گرم بود ولی سفر خوبی بود وتو دختر نازم خیلی خانم  و اروم بود چند بار بردمت زیارت کردی و همون جا از امام رضا برات سلامتی و دل خوش و عاقبت به خیری و خوشبختیتو خواستم کلیم از تو خواستم با اون دستای کوچیکت برا مامان بابا وهمه اونایی که حاجت داشتن دعا کنی چون دعای تو خیلی زود بالا میره  شب قبل از رفتنمونه دوباره کلی بدار بودیو بازی کردی تو هواپیما خیلی خوش اخلاق بودی یکم اذیت شدی نمیدونم به خاطرفشار هوابود ی...
27 ارديبهشت 1392

خاطره

  سلام   نازنینم خیلی روزهای خوبیرو  دارم با تو میگذرونم انقدر با تو خوشحالم که فکر کنم خدا این روزارو جزو  زندگیم حساب نکنه  همیشه دلم برات تنگ میشه حتی وقتی برای یک لحظه خوابیدی دل دردات داره یواش یواش بهتر میشه دیگه داری دختر ناز نازیه خودم میشی بابایی رو که نگو من که فکر نمیکردم تورو اینجوری دوست داشته باشه خودشم اعتراف کرده  شبا دیر میخوابی به همین خاطر والبته طبق توصیه پزشک  نباید بذاریم از ساعت 8 به بعد خواب عمیق داشته باشی توکه همش دلت میخواد بخوابی هر دوساعت یه بار بیدار میشی تا یک ساعت بیداری بعد دوباره 2 ساعت میخو ابی منو بابا سعی میکنیم نذاریم بخوابی ولی نمیشه تو خیلی بهونه میگیری به همی...
27 ارديبهشت 1392

بازی

سلام گل نازم چند روزیه که خیلی بازیگوش شدیو علاوه بر شب نخوابیدنات روزام دیگه کم میخوابی ..........  نسبت به دوروبرت حساساتر شدی و تقریبا صورتا وصداهارو تشخیص میدی مخصوصا صدای منو باباییرو از عروسکای تختت خیلی خوشت میاد هروقت میذارمت تو تخت کلی باهاشون حرف میزنی  ........... کلی از این حالتت عکسو فیلم دارم یه چندتاشو میذارم برات اینجا تعجبیدی   اینجا دیگه مثلا میخوای بخوابی    اینجا دیگه منو از رو بردی انقدر عکس گرفتمو دکمه این عروسکارو زدمو چرخیدنو اهنگ زدن ولی خواب به چشمات نیومد ...
25 فروردين 1392

خاطره زایمان

بلاخره خوابیدی و به من فرصت دادی بیام تا بعداز 3 ماه خاطره اون روز قشنگو بنویسم ........ 8 ماه از قدم گذاشتنت تو دلم میگذشت و من همش نگران کارهایی بودم که باید انجام میدادم مثل خریدن ظرفای یکبار مصرف تزیینات تولد هماهنگی با رستوران تزیین اتاقت و خیلی کارهای دیگه که همشو خودم دوست داشتم انجام بدم اونم قبل از اومدنت....... یک هفته ای بود که بابایی بهم قول داده بودتا برای خرید ظرفا بریم ولی نمیشد 3 شنبه مامان بزرگ گفت بیا باهم بریم اما عصر............منم تصمیم داشتم قبل از اون به ارایشگاه برم قبول کردم ساعت2 وقت ارایشگاه گرفتم نزدیک خونه راستش از پیاده روی زیاد میترسیدم اولین بار بود که میخواستم به اون ارایشگاه برم  رفت...
22 فروردين 1392

تولد نورا

    نوشتن از نورا لذت بخشترین کار ممکن برای منه و بهترین بخشش روزی که با تما دلهره به دنیا اومد یک ماه زودتر از موعد مقرر با اینکه 11 روز تو دستگاه بود تمام سختیاش دلپذیرو خاطره انگیزه............. نورا الان 2 ماه و نیمست و این عکس درست بعد از مرخص شدن از بیمارستان گرفته شده نورای قشنگم بهترین هدیه خدابه من و بابایی هستی و واقعا تا قبل از اومدنت نمیدونم این سالارو چه جوری زندگی کردم ..............لحظه به دنیا اومدنت بهترین لحظه عمرمه  ...............12 دی 91 روزی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم اون روزو باتمام دلهر ه هاش عاشقانه میپرستم لحظه ای که برای اولین بار صدای گریتو شنیدم و پرستار صورتتو روی صور...
22 فروردين 1392

آتلیه نورا

روز 26 بهمن 91 رفتیم اتلیه" هاله حیدری "............نورا جونم شما درست 44 روزه بودی همه اونجا عاشقت شدن چون خیلی آروم بودی البته اونموقع هنوز دل دردات شروع نشده تا خاله های اونجا بفهمن وقتی گریه میکنی چه جوری میشی از ساعت 11 تا 2 اونجا بودیم حسابی به بندو بساطشون جیش کردی ولی باز خوبه کار دیگه ای نکردی آخراش دیگه اذیتمون کردی ولی تا اومدیم تو ماشین خوابیدی فکر کنم خیلی خستت کردیم چون از ساعت 2 تا 6 یه سره خواب بودی خیلی روز خوبی بود ...اولین باری که با دخترم اتلیه رفتم ............قرار شد همه عکساتو اونجا بندازیم و بعد از 6 سالگی همرو تو یه آلبوم چاپ کنیم           ...
22 فروردين 1392