خاطره زایمان
بلاخره خوابیدی و به من فرصت دادی بیام تا بعداز 3 ماه خاطره اون روز قشنگو بنویسم .........gif)
8 ماه از قدم گذاشتنت تو دلم میگذشت و من همش نگران کارهایی بودم که باید انجام میدادم مثل خریدن ظرفای یکبار مصرف تزیینات تولد هماهنگی با رستوران تزیین اتاقت و خیلی کارهای دیگه که همشو خودم دوست داشتم انجام بدم اونم قبل از اومدنت.......
یک هفته ای بود که بابایی بهم قول داده بودتا برای خرید ظرفا بریم ولی نمیشد 3 شنبه مامان بزرگ گفت بیا باهم بریم اما عصر............منم تصمیم داشتم قبل از اون به ارایشگاه برم قبول کردم ساعت2 وقت ارایشگاه گرفتم نزدیک خونه راستش از پیاده روی زیاد میترسیدم اولین بار بود که میخواستم به اون ارایشگاه برم رفتم وراستشو بخوای ترسیدم برم داخل چون تابلو نداشت برگشم خونه و فقط 10دقیقه بیرون بودم مامان بزرگ گفت باهم میریم تجریش برو ارایشگاه همیشگیت بعدم میریم خرید فقط من نماز نخوندم بعد از اون میریم .......منم یکم سرگیجه داشتم و همچین حال رفتن نداشتم چند بارم گفتم ولی دیدیم برم بهتره بلاخره که چی باید انجام شه
.gif)
تمام این جریانات تاساعت 3.30 طول کشید تا مامان بزرگ رفت نماز بخونه منم رفتم که لباسامو عوض کنم یادم افتاد کفشام اذیتم میکنه دم در رفتم سمت دستشویی و تا جفت پاهامو تو دستشویی گذاشتم کیسه اب جنابعالی پاره شد اولش نفهمیدم کیسه ابه یعنی نمیخواستم باورکنم اخه اول کم بود ولی بعد از چند ثانیه دیدم تمومی نداره داشتم ازترس سکته میکردم یاد تمام کارام که تموم نشده بودن افتادمو فقط گفتم
"وای بد بخت شدم"
میدونستم اگه تو نارس به دنیا بیای چقدر دردسر داره و تو چقدر سختی میکشی
البته هی به خودم امیدواری میدادم میریم بیمارستانو با یه دارویی چیزی خوب میشه
خلاصه با هزار دست پاچگی با عمه ها و مامان بزرگ رفتیم بیمارستان نیکان اونجا معاینه شدم و با دکتر شهامی تماس گرفتن گفتن بایدسزارین بشه دیگه سکته اساسی کردم دکتر گفت تا ساعت 8 میام و اونموقع تازه ساعت 4.30 بود منو بردن بلوک زایمانو هیچ کدوم از افراد خانوادرو راه نمیدادن یادم رفت بگم به بابایی نگفتیم ولی وسطای راه بیمارستان زنگ زدگفت من توراهم کجابید و زودتر از ما رسیده بود مامانیم تو راه بهم زنگ زد که بهش چیزی نگفتم ............
.gif)
من 3.30 تنهای تنها تو بلوک منتظربودم مشاوره بیهوشی اومد و چندتا سوال کردرفت بهم کلی سرمو امپول زدن که گفتن به خاطره تو چون ریه هات هنوز کامل نشدن تا ساعت 8 که دکتر اومد من از تنهایی دق کردمو هزار تا فکرو خیال.......... بلاخره اومدو گفت که حاظرشو بریم اتاق عمل حاظره لباسامو عوض کردن رو ویلچیرنشستم همین که در بازشد همه ریختن سرم خاله ها عمه ها مامانیا و بابا نتونستم خودم کنترل کنم و کلی گریه کرم با هم رفتیم سمت اتاق عمل اونجا هرچی اصرار کردیم قبول نکردن فیلم برداری کنن و گفتن فیلم بردار بیمارستانم نمیاد گفته خیلی دیره ............
از همه خدا حافظی کردم و رفتم با من عین فرشته ها رفتار میکردن ولی یکم مرموز بودن هی پچ پچ میکردن که این من ترسوند یه خانم خوش اخلاق گفت بیهوشی میخوای یا بیحسی گفتم نمیدونم گفت اگه من بودم بیحسی (اسپاینال)انتخاب میکردم منم قبول کرد دکتر بیهوشی اومد تقربا مسن بود ویکم ناراحت گفت بشین و کمرتو خم کن و من فقط سرمای بتادینو متوجه شدم و بعد از چند ثانیه گفت بخواب یهو پاهام گرم شد ومن هیچی حس نمیکردم ساعت9.20 دقیقه بود نمیدونم چقدر گذشت ولی به نظرم خیلی زود بود که صدای قشنگتو شنیدمو اشک همه صورتمو پوشوند نمیدونستم تو لحظه از خدا چی بخوام فقط همه کسایی که ارزوی این لحضرو داشتن دعا کردم و خدارو شکر.
ماما اومد و صورتتو به صورتمو چسبوند هنوزم گرماشو حس میکنم خیره شده بودم به تو که داشتن تمیزت میکردن و میپوشوندنت تا ببرنت تو بخش مراقبتهای ویژه...................
راستی بعدا فهمیدم که دلیل اون پچ پچها و ناراحتیه دکتر بیهوشی مرگ یه مریض زیر عمل قلب بوده که دقیقا تو اتاق عمل بغلی داشتن کاراشو میکردن میبینی دو تا صحنه زندگی کنار هم یکی پراز خوشحالیو امید و اون یکی..................
قشنگترینم تو بهترین روز زندگی منو رقم زدی و امیدوارم روزی این روز قشنگ تو زندگیه توام تکرار بشه......
.gif)


خاطره زایمان
